خالی
دلم برای نوشتن تنگ شده
اما
ذهنم یاری نمیکنه
نوروز
باز هم شروع سالی دیگر و نوروزی دوباره و بهانه ای برای
شاید اندکی خوش بودن.
بیایید تقارن دو ۸ یعنی ۱۳۸۸ را به فال نیک بگیریم و بهانه ای
بهانه ای در نظر بگیریم برای امیدواری به گذراندن سالی خوب و خوش
امسال هم مانند دو سال پیش دیدن جای خالی یکی از
عزیزترین هام اشک پنهان در دل را به دیده ام آورد
اما
چاره چسیت ؟ رسم زندگیه دیگه باید ساخت و تحمل کرد
شاید به قولی سختیها موهبتهای الهی باشند
باید به اجبار گفت :
این نیز بگذرد
عید بر همگان مبارک
وقتی ریاضی دان عاشق می شود!!!
شعری از پروفسور هشترودی در مورد ریاضیات
منحنی قامتم، قامت ابروی توست
خط مجانب بر آن، سلسله گیسوی اوست
حد رسیدن به او، مبهم و بی انتهاست
بازه تعریف دل، در حرم کوی دوست
چون به عدد یک تویی من همه صفرها
آن چه که معنی دهد قامت دلجوی توست
پرتوی خورشید شد مشتق از آن روی تو
گرمی جان بخش او جزئی از آن خوی توست
بی تو وجودم بود یک سری واگرا
(پروفسور هشترودی)
پ ن :
دیگه نوشتنم نمیاد همه پستهام شده کپی![]()
بازم پ ن :
از همه دوستانی که لطف کردن و برام کامنت گذاشتن و من جواب ندادم معذرت میخوام و
شرمندم
لباس های کثيف!
زن و مرد جوانی به محله جديدی اسباب کشی کردند.
روز بعد ضمن صرف صبحانه، زن متوجه شد که همسايه اش
درحال آويزان کردن رخت های شسته است و دید لباسها چندان
تميز نيست و گفت:
" انگار نميداند چطور لباس بشويد. احتمالآ بايد پودر لباس شويی
بهتری بخرد "![]()
همسرش نگاهی کرد اما چيزی نگفت.![]()
هربار که زن همسايه لباس های شسته اش را برای
خشک شدن آويزان میکرد زن جوان همان حرف را تکرارمی کرد
تا اينکه حدود يک ماه بعد، روزی از ديدن لباس های تميز
روی بند رخت تعجب کرد و به همسرش گفت:
« ياد گرفته چطور لباس بشويد. مانده ام که چه کسی درست لباس
شستن را يادش داده »![]()
مرد پاسخ داد :
« من امروز صبح زود بيدار شدم و پنجره هايمان را تميز کردم »![]()
زندگی هم همينطور است. وقتی که رفتار ديگران را
مشاهده می کنيم، آنچه میبينيم به درجه شفافيت پنجر های
که از آن مشغول نگاه کردن هستيم بستگی دارد.
قبل از هرگونه انتقادی، بد نيست توجه کنيم به اينکه
خود در آن لحظه چه ذهنيتی داريم و از خودمان بپرسيم
آيا آمادگی آن را داريم که به جای قضاوت کردن فردی که میبينيم
درپی ديدن جنبه های مثبت او باشيم؟
دوست داشتن یعنی . . .
مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب میراندند.
آن ها عاشقانه یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوا ن : یواش برو من می ترسم.
مرد جوان : نه این جوری خیلی بهتره.
زن جوان : خواهش میکنم من خیلی میترسم.
مرد جوان : خوب اما اول باید بگویی که دوستم داری.
زن جوان : دوستت دارم مانند همیشه. حالا میشه یواش تر بری؟
مرد جوان : باشه به این شرط که کلاه کاسکت من را برداری
و روی سر خودت بگذاری آخه نمیتونم راحت برونم اذیتم میکنه
روز بعد واقعه ای در روزنامه بود.
برخورد موتور سیکلت با ساختمان .
در این سانحه که به دلیل بریدن ترمز موتور سبکلت
رخ داد یکی از دو سر نشین زنده ماندو دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود
.پس بدون اینکه زن جوان رامطلع کندبا ترفندی کلاه کاسکت خود
را سر او گذاشت و خواست برایآخرین بار دوستت دارم
را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.
یعنی هنوز این عشقهای قشنگ پیدا میشه؟
یعنی اینها همش داستان و افسانه نیست؟
خاطرات خوش بچه گی
بچه که بودم ( حدود ۵ - ۶ ساله ) بابام یه کفش کتانی برام
خرید یادمه آبی سفید بود
.
من خیلی ازش خوشم اومد
.
بابام گفت هر کی این کفش رو بپوشه اگه با کسی مسابقه بده
از همه تند تر میدوه
.
منم با کلی ذوق کفشا رو پام کردم خونه مامان بزرگم مهمون
بودیم با بچه ها رفتم تو کوچه و شروع کردم به تعریف که آره
من میتونم با همتون مسابقه بدم و ببرم
.
قرار گذاشتیم تا سر کوچه مسابقه بدیم .
اونقدر حرف بابام بهم امید داده بود که مطمئن بودم من میبرم .
وقتی علامت دادن با همه توان شروع به دویدن کردم متوجه چیزی
نبودم فقط میدویدم
.
وقتی رسیدم سر کوچه کلی ذوق کردم آخه فقط من بودم تنها .
هیچ کدوم از یارام نبودن من برنده شده بودم. با کلی خوشحالی از
برنده شدن به هوا پریم
.
بعد چند ثانیه که حواسم جمع شد دیدم بچه ها همه دارن میخندن ولو
شدن رو زمین از شدت خنده
.
تازه دوزاریم افتاد که جریان چیه.
همشون دست یه یکی کرده بودن که منو اذیت کنن
.
وقتی سوت شروع مسابقه رو زدن اونا فقط ادای دویدن رو
در آورده بودن اما بعد حرکت من سر جاشون
واستاده بودن و به من میخندیدن ![]()
شب
سلام به شب با همه عظمتش
سلام به شب وسکوت آرامش بخشش
سلام به شب و تنهایی
سلام به شب و تاریکی وهم آورش
سلام به شب و راز و نیاز عاشقا
سلام به شب و میعاد شبانه
سلام به همه دوستداران شب که دور از دغدغه های
روز به دنبال آرامش هستند
خاطره
چند وقت پیش داشتم یه دفتر خاطرات قدیمی میخوندم
مربوط به خیلی سال پیش بود.
زمانی که دوستیها همه یک رنگ بود . دوست دوست بود و ریا نبود .
چند جمله به نظرم جالب اومد شما هم بخونید شاید لبخندی
رو لبهاتون بشینه.
اگر لبخند زدی بر خط زشتم ببخشید خوشگلم تند تند نوشتم![]()
گل سرخ و سفید و ارغوانی فراموشم نکن تا میتوانی![]()
به باغی میروم که لاله باشد میان لاله ها نام تو باشد![]()
نمک در نمکدان شوری ندارد دل من طاقت دوری ندارد![]()
مرکب در قلم مانند آب است خجالت میکشم خطم خراب است![]()
چطور بود؟؟؟؟؟؟؟![]()
لبخند
بیا لبخند بزنیم بدون انتظار پاسخی از دنیا![]()
و بدان که روزی آنقدر شرمنده میشود![]()
که به جای پاسخ لبخند![]()
به تمام سازهایمان میرقصد![]()
باور کن![]()
پ ن : با این جملات قشنگ سرمون رو گرم کنیم تا سختیها کمتر
به چشم بیان ![]()
اما بازم نمیشه![]()
داستان
اون شب کلی مهمون داشت شاید حدود ۳۰ نفری میشدند.
همه کارهاشوبه تنهایی انجام داد کسی کمکش نبود یعنی کسی
اجازه کمک نداشت بایدتوانایی خودش رو به شوهرش ثابت میکرد.
از شب قبل نخوابیده بود شوهرش توقع بهترین اما با کمترین امکانات رو
داشت و زن برای رضای او تمام تلاش خود را کرده بود .
بچه درون شکمشبه مادر نهیب میزند انگار میگفت بس کن مادر به خودت
رحم نمیکنی به من رحم کن اما مادر برای رضای مرد ادامه داد.
نزدیک آمدن مهمانها بود اول از همه پدر مرد آمد و چقدر لذت برد از دیدن
کدبانو گری عروسش . چند نوع غذا که بویش اشتها رو تحریک میکرد.
سالادی که تزینات زیبایش اجازه نمیداد کسی برای خوردن آنرا هم بزندو
انارهایی که زن تا صبح برای دانه کردن آنها نشسته بودو حالا مانند
یاقوت روی میز برای سرو آماده بود و....
اما زن دنبال رضایت مرد میگشت در چشمهایی که گویا سعی میکرد
احساسش را بروز ندهد مبادا زن پررو شود.
پدر مرد به عنوان تشکر برای زن کادو خریده بود یک روسری و زن دلش
خوش بود به همین
زن همش چشمش دنبال مرد بود که ببیند
آیا بالاخره رضایتش را حس میکند؟
اما ....
مرد همه جا را وارسی کرد ایرادی نیافت همه چیز روبراه بود
زن خیالش ر احت شد
همین که داد مردش به هوا نرفته بود جای شکر داشت
حالا تشکر مهم نیست .
گذاشت به حساب هزاران وظیفه ای که به عهده اش بود
در لحظه آخر مرد چیزی یادش آمد
پس قند کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آه ار نهاد زن در آمد
ای وای فراموش کردم بشکنم یعنی فرصت نکردم
حالا خیلی مهم نیس قند شکسته کمی داریم کمی هم آماده میخریم
اما این بهانه بود
قند شیرین بهانه ای برای تلخی مرد بود
سیلی با شدت تمام بخاطر بی عرضگی به گوش زن فرود آمد
در حالی که داشت کادو اهدایی پدر شوهر را بر سر میکرد
زن دستش را به شکمش گذاشت که کودک درونش این تکان
ناشی از ضربه پدر را حس نکند
و خودش از شدت ضربه و شوک به دیوار کوفته شد .
چشمانش تار شد از اشک
بدنش درد گرفته بود
و درد گوشش نیز امانش را بریده بود.
و دردتحقیر بیش از همه آزارش میداد.
اولین مهمانها زنگ زدند
زن با همه درد بدنی و بیشتر درد وحشتناک روحی نقابی به
صورت کشید به سختی عضلات صورت را منبسط کرد و برای
پیشواز مهمانها رفت و با روی خوش خوشآمد گفت
مانند عروسکی کوکی
بسیار آرام اما بی انگیزه و درد دار.
و از آن شب یکی از گوشهای زن کمتر شنید
البته خیلی مهم نبود حداقل کمتر نا مهربانیهای مردش را میشنید.


